مَردِ من
مگر نیامدی گفتی همه کَس ات خواهم شد
و شدی
حال که نیستی
با این همه بی کَسی چه کنم؟
مَردِ من
می دانی هر شب در خواب هایم
با من مهربانی؟
می دانی هر شب چَشم برهم که می گذارم
مال منی ؟
مَردِ من
می شود برگردیم
به همان روزهایی که
تو خدای من بودی؟
جور دیگری شاید بندگی ات باید کرد!
مَردِ من
کاش من خدای تو بودم
نه برای اینکه بندگی ام کنی
تنها می خواستم توانا باشم
آنقدر که تو را نگذارم از من یک دم دور باشی
مَردِ من
به غیر از من
کُدامین خدای بنده اش را سُجده خواهد کرد؟
مَردِ من
تو نیستی من چه کنم با نبودنت؟
گفته بودم برای تو زیبایم؟
تو نباشی برای که خود را بیارایم،
برای که لبخند بزنم؟
مرد من
گفتم بمان تا پرستش ات کنم،
یادَت هست؟
هر روز برایت ببالم
و
هر شب برایت بمیرم؟
یادَت هست تو خدای من بودی؟
مرد من
چه کنم که هیچ دستی چون دستان تو بی ریا نبوده است.
گفته بودم:
تو نباشی
عادت نمی کنم
به نبودنت.
یادَت هست؟
مرد من
عادت نمی کنم به نبودنت
بگو چه کنم!
من در آغوشت چه تنهایم ،
و چقدر احساس غربت می کنم.
به سقف اتاقم نگاه می کنم ،
آنقدر کوتاه است که نفسم بند می آید!
این روزها...
بودنت همچون نبودنت تلخ است.
من در نگاهت گم مي شوم،
و تو در نقشهاي رنگين پيراهنم.
من لبخندت را مي جويم،
و تو برجستگي هاي اندامم را !
اين روزها دنياي زن بودن چه خاكستريست.
حرف هايم را مي گذارم لاي كتاب هايم...
روزها و ماه ها مي گذرند،
فصل ها عوض مي شوند،
امروز را در تقويم اتاقم پيدا نمي كنم!
مادرم به من لبخند مي زند،
و من فقط نگاه مي كنم.
با خود مي گويم :"شايد سال هاست كه مرده ام!"
روز آخر قلبت را از سينه در آوردي،
و قلوه سنگي خاليه درونت را پر كرد!
چه خون دل ها خوردم ...
در دالان هاي تنگ و تار زندگي چه غريب گم شدم.
وچون كودكي گريستم،
نه به خاطر تو...
كه تو كسي نبودي
تا برايت اشك بريزم!
دنياي تكراري زير نقاب چهره هايي نو،
حوصله ام را سر مي برد.
مي خواهم بگويم: دوستت دارم.
اما نگاه عريانت آزارم مي دهد.
ديوار اتاقم را خط خطي مي كنم،
و نامه هاي عاشقانه ات را در جوي خيابان مي ريزم.
از دور مي آيي...
بي حوصلگي از چشمانت مي بارد،
مي دانم اين بار هم حرف تازه اي نداري.
درختان پير از زير پوستشان لبخند مي زنند،
و برگ هاي زرين آواز مي خوانند.
من دلم مي خواهد شعر بگويم.
اما چه بگويم كه حرف تازه اي نيست.
اين تويي كه در لابه لاي خطوط دفترم تكرار مي شوي.
باز بي تابم مي كني...
من در ميان آشفته بازار زندگي ام،
هرچه فكر مي كنم،رنگ صداي تو را به ياد نمي آورم.
گويي به رنگ صداي مادرم بود، آنگاه كه لالايي مي خواند.
يا به رنگ صداي خدا...
اين است تمدن 2هزار ساله...
عشق ملعبه دست دختران نابالغ شهر مي شود،
و رمان هاي عاشقانه پرفروشترين كتابهاي سال اند.
امروز، عاشقان سينه چاك شهر...
ولنتاين را در راه مدرسه جشن مي گيرند،
و فردا بر نامه هاي عاشقانه يكديگر تف مي اندازند.
گاه گاهي عشق...
در جنين هاي چند ماهه بي جان خلاصه مي شود!
اين است سرزمين كوروش و داريوش ...
كه فقر در آن بيداد مي كند،
و آمار خودفروشي، سر به فلك مي گذارد!
هر روز بر فاحشه هاي شهر افزوده مي شود،
و تجاوز براي مردمان واژه اي غريب نيست.
به بي عدالتي عادت كرده ايم.
و آموخته ايم چون كبك، سر در برف كنيم،
و زندگي خود را دو دستي بچسبيم.
آري، اين است سرزمين اسلامي!!!
تمام درختان هميشه بهار را بر آستانه ورودت مي كارم،
و يك حس سبز از آسمان هبوط مي كند.
من بر اين درگاه تا هميشه منتظرت خواهم ماند.
اي هميشه جاودان من
بيا كه نزول عشق را با هم جشن بگيريم.
و تو را با رهگذر پشت سري ات!
چند روزيست، در دنياي ديگري هستم.
و فكر مي كنم،
روزهاي آخر...
تو مرا از دست خواهي داد يا من تو را ؟!؟
تو معصوميتم را به دندان مي كشي،
و خدا بغض مي كند!
كاش مي دانستم ...
در پس گرماي دستانت ،
چنگال هايي تيز كمين كرده اند.
و پشت لبخند شيرينت ،
دندان هايي درنده انتظارم را مي كشند.
كاش مي دانستم.
تو چه زود بار خود را بستي!
كاشكي حوصله مي كردي،
مي خواستم با تو بگويم:
از لحظات سرد با تو بودن كه اندامم را كرخت مي كرد،
از روزها و شبهايي كه بر زخم هايم
بخيه مي زدم...بي آنكه تو بداني.
مي خواستم با تو بگويم:
تو اگر مرهمي نيستي براي زخم هايم،
بگذار كهنه شوند.
تو برو اي نامهربان،
"مي بخشمت"
اما اي كاش دم آخر بر بخيه هايم ناخن نمي كشيدي،
تا جاي زخم هايي كه زدي تا ابد بر پوست روحم باقي نماند!
و شادي هاي كوچكم را پرپر نكند.
كاشكي حوصله مي كردي...
چه حرف ها داشتم براي با تو گفتن،
كه حال تا هميشه زير پوستم مي خزند،
و آزارم مي دهند.
كاشكي حوصله مي كردي...
خدا مرا در آغوش مي كشد،
ومن اشك هايم را...
بر دامان پاكش مي ريزم.
نيم نگاهي به تو مي اندازم،
مات و مبهوت مي ماني.
گويي خدا را نمي شناسي؟!؟
پس چرا خيال كردم از بهشت آمده اي؟!
نه تو دوستم داري
ونه حتي...باران مي بارد!
روزهاي آفتابيه تكراري، هميشه حالم را بر هم ميزند.
از سفر نگو،
كه هميشه دلم را مي لرزاند.
سفر اشك ها بر پهناي صورتم،
سفر طنين صدايت در اعماق وجودم،
و...
سفر دست هاي مهرباني ،
كه در سياه چالي به نام زندگي گم شدند.
وهيچ گاه پيدايشان نكردم!
حال با طنين صداي خود خو مي گيرم.
نگو تو هم مسافري، كه دلم مي لرزد!
اي آشناي ديرين...
وانمود مكن دوستم داري،
كه خوب مي شناسمت!
اي تو كه با ستارگان آشنا نيستي ،
نمي داني هر شب بغض مي كنند،
وقتي چشمك مي زنند.
و...
تو كه پاي درد ودل آسمان ابري نمي نشيني،
چتر بر سر ميگيري ،
هرگاه مي گريد.
"چتري به رنگ سياه دلت!"
اي تو كه شانه هاي سنگي ات ،
تاب سوز اشك هاي آسمان را ندارد.
اشك هاي مرا نيز ناديده مي گيري.
گله نمي كنم.
چون خوب مي شناسمت!
و اين مائيم ...
كه همچون عروسك هاي خيمه شب بازي ،
بر صحنه تاريك زمانه مي لوليم.
و نخ هايمان به هم گره مي خورد !
در همان حوالي است كه ...
آواز قلب ها،
ميان صداي قدمهاي چوبي مان گم مي شود.
و چه ساده،
تراژدي روزهايمان را،
شوخي تلخ روزگار مي پنداريم.
هيچ كس نمي داند آخرين پرده كدام است!؟
وقتي تو نيستي...
همه شبهايم شب يلداست!
اما امشب يلداترين را جشن مي گيرم ،
و به اميد آمدنت،
تا اولين صبح زمستاني،
تخم آفتابگردان مي شكنم و
ستارگان پشت پنجره را با هم آشتي مي دهم.
نه بهانه گير بودم، نه شكننده.
اما چند روزيست....
با هر اخمي، بغض مي كنم.
و با هر زخم زباني مي گريم،
بي آنكه اشك بريزم!
پايم مي لغزد،
و صداي سقوط خود را در اعماق وجودم مي شنوم!
درد من...
درد گل رزهاي سفيد تنهاست،
كه در اين باغ زمستان زده، غريبانه مي خشكند.
درد من دل هايي است... بي وزن
همچون قلكي خالي !
به ياد داري،
مي خواستي روزهاي بي كسي ام را پر كني؟
پس چرا نگاهت هميشه خاليست؟!
به من بگو اي يار ...
به كدامين لحظه با تو بودن دل خوش كنم؟
به خطوط گزنده دستانت ،
يا كنايه هاي گاه وبي گاهت؟
و به كدامين لبخند سردت پاسخ گويم.
بگومي شنوي صدايم را...؟
اين روزهاي غريب...
كشتارگاه بزرگي ست،
براي سلاخي روح آدميان!
همه را پوست مي كند
وچون گوشت قرباني
از قلاب مي آويزد!!!
.....
كاش با هم مهربان تر باشيم.
مرا در بند دوست داشتنت قرار مده
و رهايم كن،
چون قاصدكي در باد.
بگذار بي تو بودن را تجربه كنم.
هوا طوفاني نيست !
من از شدت نفرت، خون بالا ميارم،
وتو مبهوت...
ليوان چاي در دستت مي خشكد !
اگه بموني تا چند لحظه ديگه
تمام وجودمو بالا ميارم!!!
پس مرا به حال خود بگذار و برو...
روزهاي پاييزي ،
چون ديوانه اي همه شهر را مي گردم .
...زير لب مي گويم:
"كاش بدانم زير كدام تكه از آسمان خدايي
و كدامين قطره باران،
بر شانه هاي مهربانت مي چكد ؟"
اي نامهربان
به من نزديك مشو كه آتش هوست جان مرا مي سوزاند،
ودرميان افكار مشوشم...
تا ابد همچون مرده اي بر طناب دار معلق خواهي ماند!
ديگر به ستوه آمده ام
دلم مي خواهد در شهري زندگي كنم،
كه تو در آن نباشي!
شهري كه لب هر پنجره اش گلدان گلي است.
وعشق را ميان كوچه هاي بن بست جا نمي گذارند.
جايي كه دختركان، پرندگان را در قفس نمي كنند.
وپشت هر ديواري خانواده اي گرم زندگي مي كند.
شايد جايي ديگر...
اي عشق اهورايي
اگر فرشته نبودي ...
من اكنون در جهنم نبودنت نمي سوختم.
وفقط اگربيشتر مي ماندي ...
ديگر وصله اي ناجور بر معصوميت احساست نمي شدم .
همان مي شدم كه تو مي خواهي !